روزشمار زندگی نفس مامان و بابا

پایان هشت ماهگی

عشق مامان از امروز وارد نه ماهگی می شه  مهرسا تا حالا دو تا دندون در اورده.😊  تاریخش هم 20 تا 23 مهر ماه 94 بوده دخملم ماشالله خیلی کارا یاد گرفته.کلمات ماما.دد.بوو  رو میگه. یه مدت سینه خیز می رفت اما حالا به راحتی چهار دستو پا می ره و خیلی بامزه روی یه دست می شینه (خدایا به خاطر تمام نعمت هات شکر)💗 ...
8 مهر 1394

مهرسا و باباییش

دختر که باشی  می دونی اولین عشق زندگیت پدرته دختر که باشی می دونی محکمترین پناهگاه دنیا اغوش گرم پدرته دختر که باشی می دونی مردانه ترین دستی که می تونی تو دستت بگیری و دیگه از هیچی نترسی                                 دستای گرم و مهربون پدرته ...
12 شهريور 1394

هفت ماهگی مهرسای عزیزم

دخملم امروز وارد هشت ماه شد عزیزم مبارکههههههههههه منو بابایی خیلی دوست داریم دخترم در تاریخ 26 شهریور برا اولین بار گفت ماما  یه حس خیلی خیلی خوب بود  این عکس هم شاه چراغ گرفتیم همین که تو هستی کنارم یعنی من خوشبختم.این که هستی تا با شیرین زبانی هات سکوت خونه رو بشکنی یعنی من خوشبختم. بعضی وقتها شاید صدها بار دستو پاتو می بوسم و نازت می کنم  میگم به درک که میگن لوسش کردی کاش بدانی بودن تو یعنی خوشبختی .من یک مادرم پس خوشبختم ...
8 شهريور 1394

دخمل قشنگم شش ماهش تموم شد

سلام به روی ماه دختر قشنگم عزیزم چند روز بود که گرفتار سرما خوردگیت بودیم.رفتیم شهرستان عروسی و خانم خوشکلم سرما خورد. حالا هم باید بعد از یه هفته تاخیر واکسن 6ماهگیت رو بزنی...... وای من بیشتر ترسیدم بگزریم از واکسن این روزها همش سر گرم خودت هستم یه کوچولو جلو می ری  و اگه اسباب بازی جلوت باشه  راحت می گیری و باهاش بازی می کنی وقتی من سر گرم کار هستم و شما حوصلت سر می ره با صداهای که مخصوص به خودت هست صدام می زنی ای جانم ...
8 مرداد 1394

پنج ماهگی مهرساجون با تاخیر 4 روزه

سلام عزیزم کودکم در اغوشم ارام می گیرد و من تا صبح از ارامشش ارام میشوم  او می خندد و من از شوق.حضورش اشک می ریزم او بازی می کند.... حرف می زند.... به زبانی که کسی جز من نمی فهمدش....  خدایا شکرت مادر شدن.عبور از سخت ترین امتحان خداوند برای من بود ...
12 تير 1394

عزیزمون چهار ماهشه

 عزیزم امروز چهار ماه از تولدت گذشته  سلام دختر نازم  چهار ماه از زندگیت با همه سختی و مشکلات و خنده و  شادی گذشت عزیز دل مامان و بابا تو این چهار ماه یه کم قیافه ات تغییر کرده  خوشکلتر و با نمکتر شدی گردنت رو می تونی بلند کنی و یه دید دورو ورت رو بزنی جونم....... اسمت رو هم تقریبا می شناسی صدات که می کنیم البته چند بار با بابای  صدات می کنیم تا شما واکنش نشون می دی. می تونی بشینی تو بغل بابای  وخنده هات که خیلی زیباست. وقتی می خوای بیام پیشت با صدای خوشکلت  که فقط خودم و خودت می دونی صدام میزنی.... واکسن چها ماهگیت هم با بابا رفتیم اخه من طاقت نداشتم .... شب تب کردی ...
8 خرداد 1394

نفسم سه ماهگیت مبارک!

سه ماهگی ناز دونم سلام به دختر شیرین خودم که الان خوابهای خوب می بینه فداش کوچولوی خواستنی من روز به روز بزرگتر می شه و البته شیرینتر....ماشاالله  دخترم تو سه ماهگی خنده هات زیادتر شده تازه یاد گرفتی بگی اقا.وقتی می گی اقا و می خندی خیلی ذوقت می کنم.خیلی باحاله فدات شم وقتی پستونکت بیرون میاد که میام بزارم توی دهنت دستای منو محکم می گیری. عاشق اویز گهوارت هستی و براش ذوق می کنی دوست دارم مامانی انشاالله در پناه خدا همیشه سالم باشی ...
8 ارديبهشت 1394

دوماهگی مهرسا

امروز مهرساگلی دو ماهه شد! دختر گلم سلام ببخش که خیلی دیر امدم و خاطراتت رو با تاخیر می نویسم. حسابی با خودت سرگرم هستم.دو ماهگی شما با تعطیلات عید یکی شد عزیزم عید امسال برا منو بابای رنگ و بوی دیگه داشت اخه امسال عید سه نفره صفای خودش رو داره.البته مهرسای عزیزم روز نهم فروردین واکسن زد بگذریم که تب کرد و من  چقدر نگرانش شدم.بعد از اون هم سرما خورد....تعطیلات سختی بود ولی با وجود دختر  نازم برا ما خیلی خوب بود.راستی مهرسای عزیزم وقتی پستونک می خوره از دهنش که  بیرون میاد با سر خم میشه که پستونک و بزاره دهنش هنوز نمی دونه می تونه از  دستای نازش استفاده کنه دخترم بهترین ها رو برات ارزو می کنم ...
8 فروردين 1394

کیک تولد

هورراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا امشب دخملم یک هفتش شده و بابایش براش چشن گرفته  البته تو از این تولد هیچی نفهمیدی چون کامل خواب بودی اما دل من و بابای با وجود تو خوش بود عزیزم انشاالله تولد صد سالگی همیشه سالم باشی ...
9 اسفند 1393

یک ماهگی مهرسا جان

مهرسا جان  یک ماهه شد    عزیزم   سلام بر مهرسای عزیزم دخترک نازم شب زنده دارم روزها تخت می خوابی و فقط برای شیر خوردن بیدار می شی اما شب بیداری عزیزم نمی دونم چرا همش دلواپسم دل نگران سرما خوردگی همش می ترسم  شبهای اول خیلی خیلی سخت بود اما حالا یه کم بهتر شده خلاصه این که کم کم دارم یاد می گیرم  این هم بگم بابای خیلی دوست داره از سر کار که میاد با این که خسته هست کلی باهات بازی می کنه  و شما هم حسابی براش دلبری می کنی     این روزها....  بارها وبارها دستهای قشنگت و می گیرم وبهشون نگاه می کنم  به ناخنهات بند بند انگشتات...... به چش...
9 اسفند 1393